کد خبر: 52328 A

باید یکجا آنچه از آغداشلو نه به مثابه‌ی تنی ۸۰ ساله و حتمن ممکن‌الخطا که به‌عنوان کهن‌الگویی سیاووش‌گون و قدیمی به‌قدمت حافظه‌ی تاریخ، به‌جان شناخته و آموخته‌ام را -فارغ از این که او که هست و نیست و اخبار درباره‌اش چه می‌گوید و چه تلاش مذبوحانه‌ای برای ترورش‌ در جریان است- خودم در برابر خودم به بوته‌ی آزمایش بگذارم و ببینم چند مرده حلاجم! 

ایران آرتعسل عباسیان* : از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی/ از ازل تا به ابد فرصت درویشان است (حافظ).

این روزها که پس از گذراندن حادثه بسیار تلخ زندگی خودم، تمام‌قد به حمایت از استادم #آیدین_آغداشلو برآمده‌ام با هجمه‌ها و ‌پرسش‌های فراوانی مواجهم که باعث شده‌اند خطر مرگی که از سر گذرانده‌ام را به‌سرعت فراموش کنم و با خود بیندیشم: چرا آدمی از غفلت و بی‌خبری خود بیش از هر چیز دیگر غافل است و هر گزاره‌ای را بعنوان «اخبار» باور می‌کند و چنان قطعی می‌پندارد که در دادگاه صحرایی ذهن خودش حکم صادر می‌کند و سرانجام اعدام و نیستی رقم می‌زند؟ برای هر یک از این چراها البته، در پی پشتوانه‌های نظری هستم و امیدوارم عمری باشد و روزی دقیق درباره‌شان به‌تفصیل و تدبیر، بنویسم.

اما برگردیم به مسئله جنبش «می‌تو» یا #سکوت_مشترک_من_هم در ایران، که مدتی‌ست ترند اخبار است و چه فوق‌العاده که ما زنان سرانجام از پستوهایی‌ که مردهای خویشاوندمان ما را در آن چپانده بودند بیرون زدیم، این منتهای آمال من بوده و هست. و در این میان به هیچ‌یک از متهمانی که از آنها بعنوان متجاوز یاد می‌شود هیچ کاری ندارم و می‌خواهم فراتر از تخیل لحظه‌ی تجاوز به چیز دیگری بیندیشم.

می‌دانم که بی‌شک تجاوز، نه فقط از سوی جنس مذکر برای مونث، که به کرات از سوی جنس مونث برای جنس مذکر در مملکتی که سالهاست مرزهایش را نه به‌ جسم که به جان اشغال کرده‌اند و مفهوم مرز و حریم سالهاست در آن، درهم‌شکسته اتفاقی روزمره است. کمااینکه منِ زنِ ایرانی متولدشده در سالیان سازندگی ! و رشد یافته در دوران اصلاحات که از آغاز دهه هفتاد را زیسته‌ام (البته باید یادم بماند درستش دهه هشتاد است!) از حدود سه چهار سالگی (و ای بسا از بدو تولد) پیوسته در معرض تجاوز بوده‌ام و تراماتیک‌ترینش نیز در ده سالگی و در امن‌ترین خانه‌ای که تا آن سن و سال شناخته بودم بر من حادث شد، خوب می‌فهمم تن یک زن احتمالن چه خیلِ غارت‌ها بر خود دیده تا به حدود سی‌سالگی و اکنون رسیده... اما آیا من خودم هرگز متجاوز نبوده‌ام؟ به‌جان که قطعن بارها و بارها بوده‌ام و به جسم؟ سکوت می‌کنم و برایش هرچه می‌اندیشم پاسخی در خور ابراز پیدا نمی‌کنم.

از سال ۱۳۸۶ که خبرنگار افتخاری شدم هنگامی که هنوز دخترکی سرگردان و چادر به سر بودم تا ۱۳۸۸ که کارم را کم‌کم به طور رسمی شروع کردم و تا همین حالا چه‌ها از سر گذراندم بماند، اما بله، #سکوت_مشترک_من_هم برای من هم معنا دارد، در همین ۱۱ سال چه‌ها دیدم از همکاران و افراد مربوط به حرفه‌ام که چه در تحریریه، چه در خانه یا کارگاهشان و چه در محیطی عمومی‌تر ناچار به مواجهه‌ با آنها بودم یا مجبور بودم ایمیل و چت و تماسشان را به‌سبب دوام حرفه‌ای‌ام پاسخگو باشم بماند... چه کردم و چجور جان به‌در بردم هم بماند... این‌ها مسائل خصوصی زیست من هستند و قرار نیست بی‌مهابا در یک رشته‌توییت برای یک لحظه جیغی شوند و گوشِ این لحظه را کر کنند... 

غده‌ای هستند که باید چنان مزمن شود تا روزگاری متاستاز کند آن‌وقت شاید راه مدبرانه‌تری برای آشکارسازی آن پیدا کرده باشم...

و اما مسئله آیدین آغداشلو و حمایت همه‌جانبه‌ی من از او که به مادی‌ترین و چرک‌ترینِ چیزها نسبت‌داده شده... بنظر هم هیجانی و بی‌تدبیری رسیده، خودکشی من تعبیر شده، اما باور کنید برای نخستین بار هیچ یک از این‌ها برایم ذره‌ای اهمیت ندارند. تازه از مرگ برگشته‌ام و می‌دانم مرگ هم چندان که تخیل کرده‌ایم بد نیست و ای بسا چنان که روانکاوان بشارت داده‌اند ژوئیسانس محض باشد.

امیدوارم بتوانم حرفم را با خیل کلماتی که در این بیست‌ونه سال به حافظه‌ام امانت‌داده‌شده در موجزترینِ کلمات بنویسم. بحث، ابدن حمایت از فردی ۸۰ ساله که به زور ۱۰ سال گذشته‌اش را اغلب از دور و گاهی هم کمی نزدیک‌تر‌ می‌شناسم نیست؛ فردی که حتی کمیتِ عمرم کفاف نمی‌دهد تا از ۷۰ سال زیست او و ماجراهایش‌ پیش از دیدارمان چیز زیادی بدانم. اما نیک می‌دانم که امروز دیگر ابدن آن روزنامه‌نگاری نیستم که سالها در گوشش خوانده‌اند «شما مرده‌شورید، پس مرده‌تان را بشویید و بی‌طرف باشید و صرفن روایت کنید»... چون سایر روایات، هم دیگر ابدن بدون سوگیری نیستند و نمی‌دانم چطور و به چه قیمت‌هایی شارژ شده‌اند تا قضاوت بسازند و خشم و کینه بپراکنند و البته انسانیت و همدلی را چنان از جان تک‌تکمان غارت کنند که به‌سرعت شات‌گان دست بگیریم و بی‌درنگ ماشه بچکانیم...

من اما از همان مرد مذکور، بی‌اینکه احتمالن خودش بداند طمأنینه و تأنی آموخته‌ام، چنان که صبور باشم اگر ظرف هزار تکه‌ای از عصری دور به دستم رسید، آرام آرام قطعاتش را با دقت و حوصله کنار هم بچینم، آن را بند بزنم و مرمت کنم، تو‌ گویی سلامتِ روز اولِ هزاران سال قبلِ آن را به اینجا و اکنون احضار کرده‌ام... اگر امروز که خودم ترامای نه‌چندان بی‌ربط‌ به «می‌تو» را شبی آواره در تهران، زادگاه خودم و چند نسل پیش از خودم‌، به‌تازگی تجربه‌کرده‌ام و حالا در برابر حادثه‌ای به ظاهر «می‌تو»یی سکوت نمی‌کنم و موضعی به‌ظاهر غیر همسو میگیرم، و پس از فاجعه‌ی مرگ‌زای زندگی خودم به میدان آمده‌ام ولو به قیمت شهادت _که مدام در گوش ما بچه‌های سال‌های پس از جنگ خوانده‌اند که فیض است و سعادت و نظرکردن به وجه‌الله_ علت این بود که گمان کردم باید یکجا آنچه از آغداشلو نه به مثابه‌ی تنی ۸۰ ساله و حتمن ممکن‌الخطا که به‌عنوان کهن‌الگویی سیاووش‌گون و قدیمی به‌قدمت حافظه‌ی تاریخ، به‌جان شناخته و آموخته‌ام را -فارغ از این که او که هست و نیست و اخبار درباره‌اش چه می‌گوید و چه تلاش مذبوحانه‌ای برای ترورش‌ در جریان است- خودم در برابر خودم به بوته‌ی آزمایش بگذارم و ببینم چند مرده حلاجم! و به قول همان کهن‌روایت حلاج: 

«گفت امروز بینی و فردا و پس‌فردا. درویش نفهمید و من فهمیدم.

امروز او را می‌کشند و فردا می‌سوزانند و پس فردا خاکسترش را به باد می‌دهند.

بندی که به او بسته بودند، سنگین بود و او می‌خرامید. به زیر دار رسید. بوسه‌ای بر چوبه دار زد و گفت: معراج مردان، عشق است...»

* روزنامه نگار

عکاس:برزین بهارلویی

آیدین آغداشلو عسل عباسیان
ارسال نظر

آخرین اخبار

پربیننده ترین