EN

روایت عاشقی پسر حسن روحانی از زبان همکلاسش؛ عامل مرگ محمد چه بود؟/عکس خانواده روحانی

ایران‌آرت: ستادهای رقیب حسن روحانی، کاندیدای دوازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، در تازه‌ترین تخریب‌های سازماندهی‌شده خود، باز هم پا را از اخلاق فراتر گذاشته و این بار درباره فرزند درگذشته روحانی، دروغ‌پراکنی کرده‌اند.

محمد روحانی، پسر بزرگ‌تر حسن روحانی، در میانه دهه هفتاد با مهدی یزدانی‌خرم، قصه‌نویس و روزنامه نگار ادبی، هم‌مدرسه‌ای بوده است. یزدانی‌خرم پس از تخریب‌های اخیر رنج‌‌نامه‌ای نوشته و در صفحه شخصی خود در اینستاگرام منتشر کرده است. این یادداشت را که با عنوان «یاد آر ز شمع مرده یادآر» منتشر شده، در ایران‌آرت بخوانید:

  

photo_۲۰۱۷-۰۵-۱۶_۰۰-۰۴-۴۳

[یاد آر ز شمع مرده یاد آر...]

دو شب است که با خودم.کلنجار می روم این متن را بنویسم یا نه؟ می نویسم...بعد خواندن کلمات وقیح و بویناک چند سایت ناجوانمرد درباره ی پسر بزرگ حسن روحانی، محمد و بعد گپ با دوستان قدیمی ام این یادداشت را می نویسم.در عکس کم کیفیت بالا حسن روحانی جوان و خانواده اش ایستاده اند.دو پسر در عکس اند و آن که سبز پوشیده در سال های دبیرستان هم مدرسه و آشنای من بود...محمد روحانی که اول سال هفتاد و شش از جهان شد...من در دبیرستان فرهنگ درس خوانده ام.دبیرستان مثلن نخبه گان علوم انسانی.مدرسه ای خاص که در زمان ما شصت نفر بیشتر دانش آموز نداشت و حدادعادل، مدیرش سیاست درهای باز را اجرا کرد درباره ی ما که جزو اولین ورودی ها بودیم و بعد کلن آن مدرسه را باد برد.هدایت می خواندیم و اخوان...هرچند به خاطر گلشیری خواندن اخراجی موقت شدم اما باز بازگشتم...و این قصه ی دیگری ست...در دبیرستان و در دو دوره بالاتر از ما پسر آرام و کم رویی بود که روی سکوها می نشست...محمد روحانی.هم دم احمد شکرچی بود و محمدمنصور هاشمی...گعده ای داشتند که گاهی ما نیز داخل اش می شدیم...شعر می خواند...شعر نو.من پدرش را نمی شناختم،فقط می دانستم خانه شان در دوشان تپه است...منزوی و خاص بود.آن ها اولین دوره ی فارغ التحصیلان فرهنگ بودند...شبی از شب های اول عید ما را که برای کنکور کلمه حفظ می کردیم به مدرسه خواستند...علت:مرگ محمد روحانی...جوان بودیم و مرگ دور...رفتیم.جنازه را به بهشت زهرا بردند نزدیک صحن.حسن روحانی را اولین بار آن جا دیدم...مردی پسر از کف داده...محمد سریع از خاطرات ما دور شد...ما بالیدیم و او به مردن اش ادامه داد.خود را از جهان برده بود...عاشق شده بود گویا وما ندانستیم.ما فراموش اش کردیم، رفیق مان را...تا این که با خواندن ترهات این سایت ها که برای رای جمع کردن به مرده گان هم پنجه می کشند خون ام جوش آمد...جمعه انتخابات تمام می شود.نتیجه معلوم اما وقاحتی که درباره ی رفیق نوزده ساله ی ما که بیست سال است در خاک شده از یاد نمی رود...محمد با آن جوانی متراکم اش روی سکو، کنار آبخوری نشسته...دور از هر هیاهوی سیاسی ای...روزی به او خواهیم پیوست و باز شعر خواهیم خواند...او پسر روی سکوها بود...و ما دانش آموخته گان یاغی فرهنگ اجازه نمی دهیم او را، روح و یادش را مستمسک تخریب پدرش کنند،که چرا پسرش خودخواسته جان اش را رها کرد...او جوان بود، شاید کمی شورشی، تنها و البته عاشق...مثل بسیاری از ما...منتها او جوان افتاد و ما نه...و حالا اوست که روی سکوها منتظر رفقای اش نشسته...روزی که نیما بخوانیم یا فروغ

 

ارسال نظر