مجسمههای مهدی سلحشور جان باخته دی ماه را ببینید/ مهدی سلحشور از دل سنگ زیبایی می آفرید
مجسمههای مهدی سلحشور جان باخته دی ماه را ببینید/ مهدی سلحشور از دل سنگ زیبایی می آفرید.
ایران آرت: روزنامه اعتماد نوشت: مهدی سلحشور که در جریان اعتراضات اخیر کشته شد، از هنرمندان برجسته هنرهای تجسمی بود که آثارش فراتر از مرزهای جغرافیایی ایران در عرصههای بینالمللی هم اعتبار داشت.
به همین مناسبت انجمن هنرمندان مجسمه ساز ایران در چهلمین روز فقدان مهدی سلحشور بیانیه ای نیز منتشر کرد و نوشت: " امروز، در سوگ چهلمین روز کشته شدن مهدی سلحشور گرد آمدهایم؛
جان عزیزی که در اوج مظلومیت و ناجوانمردانه از میان ما پرکشید. او مجسمهسازی شریف، هنرمندی آزاده و انسانی والا بود؛ عضوی مسئول و بیبدیل در خانواده بزرگ مجسمهسازی ایران که همواره منافع جمعی را بر دغدغههای شخصی مقدم میداشت و نامش با انصاف و تعهد گره خورده بود ...

نفیسه ضرغامی در روزنامه اعتماد تحلیلی روی آثار زنده یاد مهدی سلحشور نوشته است:
پیش از آنکه انسان زبان را به مثابه دستگاهی برای نامگذاری جهان کشف کند، پیش از آنکه واژهها مسوولیت حمل معنا را بر دوش بگیرند، این سنگ بود که نخستین ابزار زبان و بیانِ او شد. سنگ نه فقط به عنوان ماده خامِ ساخت ابزار، بلکه بهمنزله نخستین مخاطب اندیشه، نخستین سطحِ مقاومت در برابر اراده انسان و نخستین آینهای که انسان در آن نیروی خلاق خویش را بازشناخت.
تیشه، در این افق باستانی، صرفا ابزاری فنی نبود؛ امتدادِ دستِ انسان بود برای ورود به قلمروی آفرینش، برای دست بردن در تقدیری که هنوز به کلام درنیامده بود. هر ضربه، نه فقط زخمی بر پیکر صخره، بلکه کنشی کیهانی بود: تلاشی برای بیرون کشیدن نظم از دلِ خاموشی، فرم از دلِ بیشکلی، و معنا از دلِ ماده خام.

مهدی سلحشور، مجسمهساز فقید، در تداوم همین منطق کهن گام برداشت؛ منطقی که ریشه در اسطوره، آیین و هستیشناسی از دیرباز تا امروز دارد.
او دریافت که اگر قرار است تجربهای از جاودانگی ثبت شود، این تجربه باید در سختترین کالبد ممکن مسکن گزیند. بهزعم او بدندادن به اندیشه، تنها زمانی میتواند در برابر فرسایشِ زمان مقاومت کند که با مادهای همپیمان شود که خودﹾ زمان را تاب آورده است، در جهانی که سرعت و زودگذاری به ارزش مسلط تبدل شده.
مهدی سلحشور آگاهانه به سوی سنگ بازگشت؛ به سوی مرمر و گرانیت، به سوی موادی که «نه» گفتن به «محدودیتها»ی زمانی را در ذات خود دارند. در افقی که فلسفه، جهان را در مفهوم بارِ «هستی» میان دو کرانِ سبُکی و سنگینی وزن میکند، سلحشور این سنجه نامریی را از ساحتِ انتزاع به تنه سنگ کشانیده و در تنِ بیجان و لختِ آن، مفهومی از «بارِ سختی هستی» را مجسم میکند؛

سنگ، در آثار مهدی سلحشور حاملِ رسالتی وجودی است، جایی که سنگینی مترادفِ حضور میشود، نشانهای از آنکه چیزی آنقدر جدی گرفته شده که سزاوارِ ماندگاری است و «بودن» بیوزن، تا «شدن»، جز توهمی گذرا نیست. این ایستادگی و باربرداری سنگ، هنگامی ژرفتر میشود که آن را در پرتوِ جهانبینی زرتشتی و بهویژه روایتِ بندهشن بنگریم؛ جایی که در سههزاره سومِ تاریخِ کیهانی، جهان وارد مرحله «آمیختگی» میشود: آفرینشِ مادی تحقق مییابد، بشر پدیدار میشود و اهریمن به عرصه جهان راه مییابد. از این پس، نیکی و بدی، روشنی و تاریکی، نظم و آشوب درهم میتنند و جهان، نه کاملا مینوی است و نه تماما اهریمنی؛ بلکه میدانِ نبردی است که در آن، هر کنش، هر انتخاب و هر آفرینش - همچون تیشهای بر قامتِ سنگ- معنایی دوگانه و سرنوشتساز پیدا میکند.
زنده یاد مهدی سلحشور این چارچوب را به جهان معاصر تعمیم میدهد، آنگاه که «دوره آمیختگی» را در عصری بازخوانی میکند که در آن تکنولوژی، سرمایه و سرعت، مرزهای معنا را مخدوش کردهاند و نیروهای اهریمنی ـ نه به معنای اسطورهای ساده، بلکه بهمثابه بیشکلی، فرسودگی، جنگ و نابرابری ـ بیش از پیش فعال شدهاند؛ در این افق، مجسمههای او به امری فراتر از یک انتخابِ صرفا زیباییشناختی بدل میشوند: کنشی هستیشناختی و حتی اخلاقی. او با پناهبردن به سنگ، در سنگرِ آفرینش ایستاده است؛ گویی آگاهانه جایگاه خویش را در جبههای برگزیده که سویه پاسدارِ فرم، معنا و پایداری را نمایندگی میکند.

در این خوانش، اهریمن نمادِ بیشکلی و فرسودگی است؛ نیرویی که میکاهد، میپوساند و معنا را تهی میکند، در برابرِ آن، سنگ، فلز و استحکام، در سمتِ نیروهایی قرار میگیرند که حافظِ اقتدار، نظم و پایداریاند؛ بهمثابه قطبِ ایستادگی و صورتبخشی در برابرِ گسترشِ بیفرمی. سلحشور، آگاهانه یا ناآگاهانه، خود را در سوی میدان ایستادگی مستقر میکرد؛ تیشه او سلاحی بود در برابرِ سیلانِ بیمهارِ بیمعنایی و هر ضربه، تلاشی برای نجاتِ فرم از دلِ آشوب، تا سنگ، بارِ سختی هستی را بر دوش کشیده و آن را به هیاتی پایدار و دیدنی درآورد.
آثار مهدی سلحشور را میتوان تلاشی برای بازپسگیری ابهتِ ماده در دورانی دانست که معنا با هر ضربه، باری از معنا بر دوش سنگ میگذاشت؛ گویی میخواست ثابت کند که رنجِ بودن، تنها در تماسِ مستقیم با زمین و ماده مادر است که اصالت مییابد. تیشه در دستان او، نه ابزاری سرد، بلکه امتدادِ انگشتانِ متفکری بود که در پی یافتنِ قلبِ تپنده صخره، سینه سنگ را میشکافت. همین صداقت در مواجهه با ماده بود که او را از مرزهای جغرافیایی فراتر برد و آثارش را در محافل بینالمللی معتبر ساخت.
حضور مهدی سلحشور در سمپوزیومهای بینالمللی ـ از چین تا خاورمیانه ـ صرفا مشارکتی حرفهای نبود؛ انتقالِ زبانی کهن به افقِ جهانی معاصر بود، گویی «دوره آمیختگی» را با زبانِ سنگ به میان فرهنگها میبرد.

در سمپوزیوم بینالمللی مجسمهسازی لبنان (۲۰۱۹)، با انتخابِ مرمر صورتی بعلبکی، پیکرهای آفرید که مرزِ میان جماد و ارگانیسم را مخدوش میکرد؛ آن مارِ صورتی، با رگههایی که به خون شبیه بود، استعارهای از حیاتی شد که در دلِ صلبترین لایههای زمین جریان دارد، حیاتی که درست در عصرِ آمیختگی، در میانه تضادها، خود را عریان میکند.

سلحشور بهجای پرداختهای سطحی، عمق تابآوری فرسایشی را بازتعریف میکند؛ کنشی آیینی که در دستان او، گویی مناسکی از دوردستهای تاریخ سنگی بازاحیا میکند: رفتوبرگشتی مداوم میان تیشه و سنگ، تا جایی که گویی زمان، در قالبِ لمس و خراش، بر تنِ سنگ رسوب میکند. این پرداختِ تدریجی، نه حذفِ ماده، که آشکارسازی جوهرِ نهانِ آن بود؛ همانگونه که در بندهشن، جهانِ مادی از دلِ زمان و آمیختگی مینوی با اهریمنی سر برمیآورد و معنا مییابد، در آثار سلحشور نیز فرم، از ژرفای صبر، استمرارِ تماسِ مکررِ تیشه با تنِ سنگزاده میشود. سنگهای او، زیر بارِ این زمانمندی فرسایشی، گویی به آستانه تنفس میرسند؛ سطحشان، چون پوستی که زیر دستِ زمان نفس کشیده، مخاطب را وسوسه میکند تا با لمسِ آن، گرمای پنهانی «بارِ سختی هستی» را در ژرفنای ماده احساس کند.

استعاره «بدنمندی سنگ» در آثار او به اوج میرسد: نه سنگِ مرده، که بدنی زنده که بارِ هستی را بر دوش گرفته و در برابرِ سیلانِ بیمعنایی مقاومت میکند.
در «درخت ایرانی»، با درختی روبرو میشویم که برای مصون ماندن از تندبادهای تاریخ و آشوبِ آمیختگی، آگاهانه در کالبدِ سنگی خویش جاودانه شده است؛ ریشههایش در خاک سختِ هستی فرو رفته و شاخههایش، چون قامتی ایستاده زیر بارِ رنجِ زمان، نمادی از زندگی مقاوم در دلِ سختی میشود. این همان منطقِ بندهش است: رشدِ ارگانیک در بسترِ ماده صلب، جایی که آمیختگی نیکی و بدی، نه نابودی، که بالندگی دوگانه را به بار میآورد.
یا در «باد و درخت»، سلحشور سبکی گریزپای باد ـ آن نیروی اهریمنی بیشکل و ناپایدار ـ را در قالبی سنگی متراکم محبوس میکند؛ تلاشی شگرف برای اعطای وزنِ هستیشناختی به لحظهای که ذاتا میگریزد، تا سبکی ناپایدارِ عصرِ معاصر را در برابرِ سنگینی ماندگارِ فرم، به چالش بکشد.

این پیوندِ عمیقِ سلحشور با زایش سنگ از زندان زمین، بیش از هر چیز یادآورِ اسطوره آنتائوس است. غولِ یونانی که قدرتش را از تماسِ بیوقفه با خاک مادرِ گایا میگرفت؛ هر بار که از زمین جدا میشد، ضعیف میگشت و با هر همآغوشی دوباره با خاک، نیروی تازهای به او میبخشید. این تماسِ مکرر، استعارهای کامل از «بارِ سختی هستی» است، جایی که جهانِ مادی از آمیختگی نیروهای مینوی (خاک بارورِ اسپنتا آرمیتی) با تهاجمِ اهریمنی سر برمیآید.
مهدی سلحشور روایتهایی خود را بنیان محکمی پنداشته، بهطوریکه خویشاوندی آنتائوس (تماس با خاک مادر) با روایت بندهش (خاک آمیخته) خاطرنشان میکند. خاک و سنگ در روایت بندهشن، نه صرفا ماده خام، که بستری وجودیاند که در آن، درهمتنیدگی نیکی و بدی، جوهرِ آفرینش را میسازد: اهریمن به خاک مینوی هجوم میبرد، آن را سخت و سنگی میکند، اما این سختی اهریمنی، در بسترِ زمان، به پایداری اهورایی بدل میشود ـ رشدِ گیاهان از دلِ خاک آمیخته، ایستادگی کوهها در برابرِ باد و باران. سلحشور، آنتائوسوار، نیروی خویش را از همین همآغوشی آیینی با زمین میگیرد؛ تیشه او، چون دستانِ آنتائوس بر خاک، نه جداکننده، که متصلکننده است.

مجسمههایش نه بر ژرفای خاموشِ زمینِ بیجان، بلکه از رگهای زنده آن سر برآوردهاند: سنگِ بعلبکی مرمرِ صورتی زنده با رگههای خونمانند، گویی خاک مادرِ را بازتاب میدهد که حیاتِ نهان را در دلِ صلابتِ سنگی پنهان کرده. در سمپوزیومهای خاورمیانه تا شرقِ دور، او این زبانِ کهن را به جهانِ معاصر میبرد؛ گویی هر ضربه تیشه، درآمیختگی دوباره با زمین است، تلاشی برای بازسازی معنا از دلِ درهمآمیختگی عصرِ ما. جایی که تکنولوژی و سرعت، چون اهریمنِ مدرن، خاک هستی را بیشکل میکنند. سلحشور معنا را در خلأ انتزاعی رها نمیکند؛ با تیشه به بندِ سنگ میکشدش، تا در این عصرِ بیتکیهگاهی، پناهگاهی از ماده صلب بسازد: سنگی که بارِ هستی را بر دوش گرفته، تنفس میکند و به ما میگوید که پایداری، نه در گریز از آمیختگی، که در آغوشِ سختی آن نهفته است. سلحشور به نسل جوان آموخت که سنگ، صبر میطلبد؛ که هر ضربه مسوولیت دارد، چرا که بازگشتی در کار نیست. این همان اخلاقی است که در عصرِ آمیختگی بیش از هر زمان ضروری است: آگاهی از پیامدِ کنش، چه در هنر و چه در هستی. باید گفت مهدی سلحشور با ایستادن در برابر صخرههای مرمر، در حقیقت در برابر اهریمنِ هزاره سوم ایستاد؛ اهریمنی که اینبار نه با هیبت اسطورهای، بلکه با سرعت ظاهر شده است. او با انتخاب سنگ، بر حقیقتِ صلبِ هستی تأکید کرد و نشان داد که حتی در دلِ آمیختگی نور و ظلمت، میتوان با وفاداری به ماده و معنا، راهی به سوی نور گشود.

جسم مهدی سلحشور خاموش شد، اما تیشهاش در حافظه سنگها باقی ماند. آثارش، همچون نگهبانانی خاموش، در میدانهای شهر و حافظه جمعی ایستادهاند و شهادت میدهند که در عصرِ آمیختگی، هنوز میتوان با «بارِ سختی»، شکوهِ بودن را حفظ کرد.
