روزی همراه غلامحسین ساعدی در میدان توپخانه بنزین ماشینمان تمام شد؛ پیاده شدیم و راه افتادیم و سطل بهدست از این سوی میدان به آن سو؛ در راه صحبت درباره «عزاداران بیل» بود و اینکه کاری بکنیم. ساعدی از «گاو» صحبت کرد و اینکه داستانش قشنگ است و به درد میخورد...