کد خبر: 25223 A

بهروز دارش هنرمند مجسمه‌ساز و موزیسین ایرانی، در یک گفت‌وگو تلاش کرده جریان هنر مدرن ایران را بررسی کند.

ایران آرت: فاطمه حامدی خواه- نام بهروز دارش در میان اهالی هنرهای تجسمی کاملاً نام آشناست و نیاز به هیچ توضیحی درباره اهمیت حضور او در هنر مجسمه سازی ایران نیست، اما شاید کمتر کسی بداند که او شاعر و اهل موسیقی هم هست، موسیقی را کاملاً حرفه ای آموخته و در جوانی در کنار نوازندگان اسپانیایی اجرای صحنه ای هم داشته و حالا موسیقی همدم لحظات زندگی اوست.

دارش مثل خیلی از هنرمندان هم نسل خود کارش را از مدرنیسم آغاز کرده و در طول بیش از سه دهه فعالیت، دوره های مختلفی را در آثارش تجربه کرده است. در دوره اول آثارش به ایده آل های مدرنیستی توجه داشت و در دوره دوم به مقوله چندگانگی در هنر پرداخت. در دوره سوم فعالیت های هنری خود به بحث تکثر مواد رسید و اکنون در دوره چهارم، تقلیل گرایی در مواد را همراه با توجه به مقوله فضا، نور، زمان و فضاهای خالی دنبال می کند و معتقد است که هنر فروبسته به درون نیست و هنر وقتی حیات پیدا می کند که گشوده به بیرون باشد. اکنون او در ۷۶ سالگی همچنان ایده های تازه هنری در سر دارد و کارهای متعددی که باید به آنها رسیدگی کند. خبرگزاری مهر با او گفت‌وگویی انجام داده است.

* از  ۱۷ سالگی سراغ موسیقی کلاسیک رفتم و حدود چهار، پنج سال موسیقی کار کردم. البته تحصیلات دانشگاهی و آکادمیک موسیقی ندارم اما از حضور استادان بسیار خوب از جمله سوله آگیلار که آن زمان در ایران تدریس می کرد بهره بردم. سه سال نزد این گیتاریست اسپانیایی آموزش دیدم. وقتی که دانشکده بازرگانی قبول شدم، موسیقی را رها کردم و بعد از اتمام دوره کارشناسی ارشد، دوباره سراغ موسیقی رفتم و این بار در بارسلون اسپانیا به مطالعات و تمرین موسیقی ادامه دادم.

* گر چه هنرها مثل هم نیستند ولی به هم کمک می کنند. من موسیقی کار کرده ام و چون بسیار به موسیقی رمانتیک علاقه مند بودم، بنابراین نوعی رمانتیسم در کار مجسمه سازی من دیده می شود که بعد خاصی به آن می دهد. در دوره ای که من در آثارم وارد مقوله فضا شدم در واقع از موسیقی به آن رسیدم.

*  در آن دوره مدرنیست هایی مثل نانو و لگتی سکوت را وارد موسیقی کردند. به طور مثال در موسیقی کلاسیک مثل سمفونی شماره ۹ بتهوون، تمام مدت، سازها می نوازند و فضای خالی و سکوت در این نوع موسیقی بسیار کوتاه است ولی در موسیقی مدرن سکوت نقش بازی می کند. همان طور که می دانید شعر قدما ریتمیک است و سکوت در بیان آن نقشی ندارد. وقتی به این فضاهای خالی در موسیقی نگاه کردم، فکر کردم باید در دیگر هنرها هم به آن توجه کرد. احساس کردم فضای خالی در دیگر آثار هنری هم مهم است و به این ترتیب فضای خالی، بخشی از بیان هنری من در مجسمه سازی شد. البته ممکن است برخی مثل دوره مدرنیته فقط به ماده توجه کنند اما به هر حال در دوره پسامدرن، مقوله فضای خالی و تکثر مواد مورد توجه است.

* ویکتور دارش برادرم همیشه هنرمندی درجه یک بود ولی وقتی تدریس را شروع کرد، رفته رفته تبدیل به شغلش شد اما اگر او نبود به یقین هنر مجسمه سازی امروز را نداشتیم. او نگاه خاصی دارد و در آموزش هم استثناست.  هم در کنکور و هم در دوران تحصیل شاگرد اول بود. با وجود آن که همزمان با آقای هادی میرمیران، بورس برای ادامه تحصیل در اروپا را باید دریافت می کرد ولی این امکان برایش میسر نشد وبه سراغ تدریس رفت. بسیاری از هنرمندان امروز شاگرد او بوده اند.

*  من دانشکده هنری نرفتم و از هیچ کس هیچ چیزی به طور مستقیم یاد نگرفتم بلکه بیشتر به طور غیرمستقیم به کارهای دیگر هنرمندان نگاه می کردم. با وجود آن که من در یک محیط هنری زندگی کرده ام و با برادرم درباره هنر بحث و تبادل نظر می کردم اما همیشه براساس اندیشه خودم کار کرده ام و آثارم در لحظه آفرینش، پاسخگوی نیازهای فردی خودم بوده است. تحصیلات دانشگاهی هنری را نفی نمی کنم. دانشکده هنر مثل شمشیر دو لبه است، هم شما را جلو می برد و هم می تواند بازدارنده باشد.

* طبقه بندی دوره مدرنیته حالا دیگر وجود ندارد. لحظاتی هست که هنرمند می خواهد فقط برای خودش کار کند ولحظاتی هست که دوست دارد دیگران هم آثارش را ببینند، بنابراین نمایشگاه می گذارد. من هم بیشتر برای علاقه مندی خودم کار کرده ام. معتقدم هر گونه قیدی در کار هنری محدودیت ایجاد می کند. گاهی دوست داشته ام آثارم را مردم ببینند و گاهی هم برای خودم کار کرده ام.

* در ایران، گاهی معاصر بودن با مدرن بودن خلط می شود. مثل موزه هنرهای معاصر تهران که حتی یک اثر معاصر در آن وجود ندارد. در بحث لغوی، معاصر بودن یعنی هم عصر بودن اما این تعریف کافی نیست. معاصر بودن یعنی این که بدانیم مشکل امروز جهان چیست. شما به عنوان آرتیست موظفید که جامعه را به سمت بالندگی پیش ببرید و کمبودهای جهان معاصر خود را درک کنید مثلاً بحران محیط زیستی و گازهای گلخانه ای که دو درجه زمین را گرم تر کرده اند، از جمله مسایل جهان امروز است. حالا این که هنر ایران معاصر است یا نه؟ باید بگویم خیر. ما در متروپل تحولات جهانی قرار نداریم. با این حال من منکر ژن های سرکش نیستم که در هر جامعه ای ممکن است فعال باشند. مثل عباس کیارستمی و اصغر فرهادی که در سینمای دنیا جایگاهی کسب کرده  اند اما این ها فردی هستند و جریان هنری محسوب نمی شوند.

* مساله ما تکنولوژی است که ما در اختیار نداریم. ممکن است هنرمندان ما ایده های خوبی داشته باشند اما تکنولوژی لازم را برای ارایه آن نداریم. یکی از مشکلات دیگر مقوله زبان است که گفته می شود یکی از بزرگترین عوامل توسعه فرهنگ است. این محدودیت های منطقه ای، زبانی و مکانی باعث شده که ما در صدر تحولات هنری جهان قرار نگیریم.

*  بلوک بندی های جدید در سیاست جهان در حال رخ دادن است وتحولات عظیمی در زمینه اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در حال شکل گرفتن است که در هنر آینده تاثیرگذار است بنابراین این هنری را که مربوط به دوران مدرنیته است دیگر در آینده نخواهیم داشت.

* به نظر من در دوران بعد از پسامدرن، هنر سلبی پیش می رود و اشتباهات قبلی را مرتکب نمی شود. آثار امروزی، برخی ویژگی های پسامدرن را دارند اما کفایت نمی کند و باید چیزهای دیگری هم به آن  اضافه شود مثلا آثاری داریم که کاملاً وابسته به نور است و قابل لمس نیست یعنی می توان دید اما نمی توان لمس کرد.

* اکنون بسیاری در ایران با ابژه های «حاضرآماده» کار می کنند، کاری که در نیمه قرن بیستم میلادی مارسل دوشان درباره آن صحبت کرده بود. برای جامعه ایران، گذاشتن یک اتو یا کتری در گالری مهم است اما این تغییر مکان کاری است که مارسل دوشان پیش تر انجام داده و آبریزگاه را در گالری به نمایش گذاشت، بنابراین نو بودن مرتبط به مقوله فضا، زمان و مکان است.

 

بهروز دارش ویکتور دارش
ارسال نظر

آخرین اخبار

پربیننده ترین